تبليغاتX
بچه های بد شانس
 
بچه های بد شانس
 
 
اینجا جهان آرام است.همین
 
سلام به خودم و بقیه

این مدت که غیب شده بودم رفته بودم غار گورگونی

البته قبلشم رفته بودم غار کدلد

من بعد از مدت ها چیزی را پیدا کردم که اگه بگم تا دوسال همین جور دهنتان باز میمونه و بابت این متاسفم چون صد جور جک و جونور میره تو دهنتون

میخوام بگم که چه بلایی سر فیلیپ و کاپیتان ویدرشینز اومده بود

اون دو تا که دیدن بچه ها نیومدن رفتن از مغازه ی شیشه بری یک مکعب شیشه ای با در و موتور اتوماتیک و با قیمت ۱ ریال خریدن ورفتن تو غار (شیشه ی نشکن بود)

خوب یک عدد۱۵پا اونا رو گرفت و فیلیپ ان لحظه گفت نگران نباش کاپیتان این ۱۵پا هس ۱۳ پا نیس که نحس باشه خلاصه اونا رفتن تو یه حفره اونجا فیلیپ یه پلی استیشن پیدا کرد و تا سال ها برای سرگرمی از اون استفاده کردن برای غذا هم کیک تولد ویولت رو استفاده کردن

 من اونا رو پیدا کردمو بردمشون کوییگلی لندبرای زندگی شون و اونا الان یه هفتس اونجا زندگی میکنن خب فعلا بای 

  

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 15:28  توسط کوییگلی  | 
آقا یعنی برای همه تون دارم !

مخصوصاْ برای تو !

پشت سرتو نگاه نکن ! با خودتم دانکن !

آخه نویسنده ی نقطه چین مگه فرنالد فحشه که می نویسی (بئاتریس فرنالد خودتی) ؟ هان ؟ خوبه از پس فردا من هم بیام بگم مقاله هات همه از روی روزنامه ی همشهریه ؟ خوبه از این به بعد به جای فحش بگم دانکن ؟

در ضمن مگه من مامور منکراتم که می نویسی : (باید ممنونم باشی که نظر هات رو پاک کردم چون اگه فرنالد می دید...) مگه من کمیته ایم ؟ نیستم ! البته که .... خانوم شما چرا .... نسبت شما با ایشون .... خواهر فیونا بفرمایید یه موردی پیدا شده لطفاْ ماشین رو بیارید . خوب چی می گفتم ؟ آهان من که منکراتی نیستم !

مورد دیگه اینه که وقتی هی تلویزیون پخش می کنه یارو با ترقه جلوی دوربین می پوکه و این حقیرترین حتی کبریت ندارم که بزنم یا نزنم برم چهارشنبه سوری چی کار ؟

در مورد شعر اتفاقی افتاد که اگر نمی خواهید مطالب غیر وی اف دی بخوانید از آن بپرید :

(دوشنبه زنگ اول با معلم ادبیاتی موسوم به نوذر سگ سیبیل (نوذر كله پز سابق) به زحمت گذشت . زنگ دوم نیز با معلم حسابانی موسوم به R.GH گذشت و زنگ سوم قرار بود با همان فرد داشته باشیم منتها چون قرار بود آن زنگ را غصب کند و معلم آن زنگ ملیت خاصی داشت که به دست و دل بازی شهرت دارند (نصف جهان) گفت من به این ملیت رو نخواهم انداخت و عملاْ مدرسه تعطیل شد و همگی دانش آموزان به سمت مکانی به نام p.s روانه شدند منتها من باید کپي مي گرفتم و عقب افتادم و خلاصه ۲۰ خيابان دويدم و بالاخره هم نرسيدم. پس ۲۰ خيابان ديگر دويدم و به مدرسه برگشتم و با اين حقيقت تلخ مواجه شدم كه كلاس فيزيك با ۲ نفر برگزار شده . پس به كتابخانه رفتم ولي هر چه كله ي نازنينم را خاراندم نفهميدم كه مي خواستم كدام كتاب را بگيرم پس بالاخره كتاب ماجراهاي جاودان در فلسفه را گرفتم و مشكل اين جا بود كه :من مي خواستم كتاب ۱۳ رو بگيرم كه شعرمو كامل كنم ! )

با ابراز شرمندگي از كنت عزيز كه با فونت بزرگتر از ۳ نوشتم و همچنين شعري كه كامل نشد !

و در آخر مي خواستم از كنت و دانكن عزيز تشكر كنم كه بودند و قول دهم كه برگردم .

(پي نوشت : اين huldx چی کار کرده باز ؟ تا به عزیزان خسته نباشید حراست بگم ......)

(پی نوشت : کنت عزیز من همه جوره برای فروم پایه هستم فقط دو تا مشکل وجود داره که اولیش اینه که نمی دونم باید چی کار کنم و دومیش اینه که پسوردم یادم ..... خوب حافظه م یه نمه ضعیفه !)

راستی خیلی از دوستان (هیشکی) پرسیدند سال وی اف دی چگونه تحویل شد ؟

خیلی راحت : یکی زنگ در را زد . یه آقای پست چی بود . گفت : دختر خانوم به مامانت کمک می کنی یا نه ؟ گفتم : مگه نمی بینی دارم خونه تکونی می کنم ؟ گفت : این جا رو امضا کنید . بعد یه بسته تحویلمون داد . بسته رو باز کردیم . سال بود . سال تحویل شد !

 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 21:35  توسط فرنالد(مدیر کل)  | 

این از وی اف دی عهد بوق ایران !

این هم از وی اف دی های جدید آن ور آبی !

این هم از وی اف دی های سنتی ژاپن !

نظر را به من بدهید . نه کس دیگر .

 |+| نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 17:41  توسط فرنالد(مدیر کل)  | 

بعضیا نمی دونن که چه جوری اعضای وی اف دی انتخاب میشن !

این جوری !

راستی مدیران گرامی کدوم یکی از این دو تا رو عضو کردین من گیج شدم !

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 16:58  توسط فرنالد(مدیر کل)  | 

اینا دارن فکر می کنم که چه جوری برن تو این آتیش .....

من که شرط می بندم اون کلاه قرمزه که شماره ی سیزده داره به خاطر نحسیش می میره !

و من فکر می کنم که به چه زبونی بگم این دو نفری که می خوان عضو ما بشن رو عضو کنیم یا نه ؟

آهای مدیر .......

 |+| نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 22:1  توسط فرنالد(مدیر کل)  | 
Par30Pic.Blogfa.Com

و این هم امن ترین مکان دنیا ......

چی ؟ کی میگه امن نیست ؟

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 15:27  توسط فرنالد(مدیر کل)  | 
سلام !

شرمنده از دیرکردنم .

به جان جک اسنیکت نه به جان خود کنت الاف گیر بودم !

خلاصه یه مدت نبودم ولی حالا اومدم و چند تا سوال درباره ی پوستر کتاب ۱۳ دارم :

۱. چرا سانی با این که دوست داره چیزای سفت گاز بزنه ، داره کاغذ گاز می زنه ؟

۲. کلاوس چی تو روزنامه دیده که چشماش گرد شده ؟

۳. چرا کلاوس با کمک سه انگشت دست چپش روزنامه رو نگه داشته ؟

۴. چرا ویولت به کلاوس در نگه داشتن روزنامه کمک می کنه ؟

۵. چرا روزنامه ی بودلر ها با روزنامه ی فرد پشت سرشون فرق می کنه ؟

۶. چرا ویولت اون جوری به فرد پشت سرشون نگاه می کنه ؟

۷. چرا باد موهای ویولت و سانی رو به سمت چپ تکون میده ، ولی موهای کلاوس ثابته ؟

۸. آیا فرد پشت سر بودلر ها لمونی اسنیکته ؟

۹. در قسمت پایینی خط تای روزنامه ی کلاوس یک شئ خاکستری که سایه هم دارد وجود دارد ، آن چیست ؟

۱۰. چرا سانی به دوربین نگاه می کند ؟

۱۱. چرا تا زمانی که موقعیت نیمکت بودلر ها و فرد پشت سری آن ها را بفهمید ۲۰ دقیقه چشمانتان دو دو می کند ؟

۱۲. آیا فرد پشت سری بودلر ها مواظب آن هاست ؟

۱۳. چرا فرد پشت سری بودلر ها از متن روزنامه تعجب نمی کند ؟

{پاسخ های شما در کاتالوگ دیویی ثبت خواهد شد}

همراه با فرت و فرت تشکر :

فرنالد ویدرشینز


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 13:52  توسط فرنالد(مدیر کل)  | 
سلام خانوما و آقایون اینوری یا اونوری یا هر وری فرق نداره

سلااااااااام

من ویولت بودلر ۱۴ساله نمی دونم از کجا هستم.

به سایت خوش اومدم!!!!!!!!!!!

فعلا حال ندارم بنوییییسم!

با نهایت احترام و خوشحالی و اعتماد به نفس!!!!!

ویولت...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 15:1  توسط ویولت  | 
سلام دوستان و دشمنان !

من بالاخره در عرض چند ساعت کتاب پایان را به پایان رساندم !

و از آن جا که خانم ایزادورا شدند مدیر کل پس من هم خودم را منتقد روزنامه ی پانتکیلیو اعلام می کنم !

و نقد کتاب پایان - نوشته ی خودم - را در ادامه ی مطلب می زنم !

امیدوارم سرما بخورید !

(پی نوشت : ممنون از دانکن که .... هیچی همین جوری الکی)

(پی نوشت : با هر کسی که میگه پایان مزخرف بود موافقم)

(پی نوشت : یه مطلبی هست که میگه همه ی نویسنده ها بخونن اما من نمی تونم بخونم . اگر به من ربطی نداره که هیچی ولی اگه به من هم مربوط میشه پس قضیه شو به من هم بگین . همراه با فرت و فرت تشکر .)


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 15:4  توسط فرنالد(مدیر کل)  | 
سلام دوستان

من به دلایلی غیر از آن که حدس می زنید حالم بد است .

که دو تا از دلایل آن را می توان {چیزی نسبتاْ شخصی} و {چیزی کاملاْ شخصی} نام برد .

من آخرین کنکور را زدم . امیدوارم لذت ببرید .

پی نوشت : محام نداشت و فقط گفت تو اینترنت هست . از رشد خبر ندارم . مطمئنم کتاب تا سال آینده به اهواز نمیرسه !


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 14:38  توسط فرنالد(مدیر کل)  | 
سلام دوستان !

اومدم ببینم وبلاگ چه خبره دیدم اگه نیام جا می مونم ! این کتاب ۱۳ طلسم شده هم که تو اهواز که نمیاد ! حالا صبر کنم برم ببینم رشد یا بین الملل یا محام داره بهتون خبر میدم .

این دفعه کنکور جدید را گذاشتم ! کنکور سراسری اکثریت داوطلبی ! جان من یه کوچولو از این ها استقبال کنید به دلم نمونه !

در آخر میخوام بگم مطمئنم این کتاب ۱۳ هیچ رازی رو بر ملا نمی کنه نگین نگفتم !

راستی پنجشنبه شب نزدیک بود بسیار بدتر از چیزی که فرض کنید تمام شود اما واقعاً به خیر گذشت !ولی فقط به پنج دقیقه ی آخر سینما یک رسیدم !

بدرود !

پی نوشت : نمرات این کنکور در کاتالوگ دیویی ثبت خواهد شد .

پی نوشت : بومی سازی هم داره .


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 14:49  توسط فرنالد(مدیر کل)  | 
سلام آتش افروزان عزیز !

امروز قراره یکی از بدترین روزای من باشه اما دلیل نمیشه که واسه شما هم همین طور باشه !

واسه همین کنکور آزاد اقلیت های داوطلبی رو براتون می ذارم !

منتظر سراسری هم باشید !

پی نوشت ۱ : جناب آقای دانکن اون عکس آتشنشان که زدید یه کپسول پشتشه به اسم اکسیژن بنابراین خفه نمیشه !

پی نوشت ۲ : از جناب مدیر ممنون که فصل سه رو زد !

پی نوشت ۳ : جناب لمونی که میگید کتاب ۱۳ منتشر شد : منظورتون تمام کشوره یا تهران ؟

پی نوشت ۴ : من نمی تونم امشب فیلم سینما یک رو ببینم هر کی تعریف کنه جایزه بهش هیچی نمی دیم !


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 14:19  توسط فرنالد(مدیر کل)  | 
سلام دوستان و دشمنان عزیز !

من - فرنالد ویدرشینز - (که البته مطمئنم نمی دونستید من کی ام) به دلایلی کاملاْ تاسف بار و به دلیل یک انفجار از درون از این وبلاگ رفتم که دلیل آن را به دلیل ارزشمند بودن وقت من و خودتان نمی گویم.

مدتی در یک وبلاگ دیگر بودم ولی در آن جا نیز به دلیل این که می خواستم وبلاگ را گسترش بدهم خائن شناخته و اخراج شدم . آن هم بی خیال .

ولی حالا بالاخره برگشتم به وبلاگی با یک مدیر کل و دو مدیر !

و نکته ی جالب این است که با این همه عضو و مدیر و مدیر کل این وبلاگ دیر به دیر آپ می شود !    البته بهتر است تا دوباره خائن شناخته نشدم انتقاد نکنم !

فعلاً من چهار کنکور داوطلبی که البته دو تای آن ها تکراری هستند آماده دارم که یکی از آن ها را الآن می زنم .

خبر تاسف انگیز این که به دلیل این که من امسال درس دارم من هم یک جورایی دیر به دیر میام و مرا به سایز خود ببخشید !

این جا جهان هیچ خبری نیست .

(پی نوشت : این کنکور آزاد اکثریت داوطلبی است !)


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 17:44  توسط فرنالد(مدیر کل)  | 
خوب این پست یکسری سوال و جواب از خودم است :

- چرا ورژن 2 افتتاح نشد ؟
خب لابد یکسری از کسانی که با آنها قرار مدار گذاشتیم جواب ندادند
-چرا جلد 13 منتشر نشد ؟
خب لابد نشر ماهی تنبلیش اومده منتشر بکنش
-چرا قسمت دوم فیلم وقایع ناگوار نیومد ؟
خب لابد سازندهاش یادشون رفته بسازنش
-چرا این وبلاگ اینقدر دیر آپدیت می شود
چون توش یه دعوای درست حسابی رخ داده و همه دپرسن
-چرا ما به قول هایی که دادیم عمل نمی کنیم
چون بدقولیم

خب فعلا خداحافظ
عیدتون هم مبارک
 |+| نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 11:45  توسط کنت الاف(مرده - دفن شده در الاف لند)  | 
سلام به همه ی دوستان و دشمنان

امروز در دفترچه ی یکی از داوطلبان یک عکس پیدا کردم که یک راز بزرگ را آشکار می کند . این عکس را در ادامه ی مطلب می گذارم . ولی قبل از آن باید بگویم که دیدن این عکس را به هیچکس توصیه نمی کنم زیرا این راز بسیار تکان دهنده است و ممکن بعضی ها به محض دیدن این عکس سکته کنند و جان به جان آفرین تسلیم کنند !!!!

منتظر اسرار تکان دهنده ی دیگر نیز باشید ...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 21:43  توسط   | 

سلام !

من ، فرنالد ، به دستور رئیس الاف (رئیس وبلاگ) برای روز جشن یک مصاحبه ی اختصاصی با کنت الاف (رئیس وبلاگ نه ، کنت واقعی) و لمونی اسنیکت داشتم که در این راه هم بدبختی هایی داشتم که خودتان می خوانید .............

این جا جهان آرام است .........


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 0:31  توسط   | 

سلام ؛

من طی بررسی هایی که در مدرسه ی شبانه روزی پروفراک انجام دادم به مدارک جالبی برخوردم .....

این مدارک شامل مکالمات یک روز از یک کلاس درس در چند سال پیش می شود که به طور اتفاقی ضبط شده اند و من آن را در اختیار شما قرار می دهم: (پی نوشت : یک حسی به من می گوید این مدارک هم مثل قبلی ها نا موثق است .........)


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 18:13  توسط   | 
من بعد از جست و جو در خرابه های قرارگاه چند دفترچه را پیدا کردم که به احتمال زیاد دفتر چه ی کنکور داوطلبی است ؛ و من آن را در اختیار شما قرار می دهم : (پی نوشت : فکر کنم یک نفر خواسته شوخی کند و این سؤال ها را نوشته است .....)
ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 15:45  توسط   | 

سلام !

من طی چند سری شکنجه دادن داوطلب های موثق با قلاب و تاگلیاتله گرانده به چند سری اطلاعات نا موثق رسیدم که در اختیار شما قرار می دهم : (پی نوشت : این ها همان طور که گفتم نا موثق بوده و از آن ها می توان به عنوان نظر شخصی یاد کرد.)

داوطلب ها : یک مشت آدم بی کار که به احتمال زیاد یا دولت پول آن ها را می دهد (دکتر مونتگمری) یا حقوق بازنشستگی می گیرند(عمه ژوزفین) یا آن قدر خر پول هستند که با حساب بانکی پول در می آورند (پدر و مادر بودلر ها) ؛ و تنها کاری که می کنند فرستادن تلگراف برای هم یا شارژ ماهیانه ی کپسول آتشنشانی است !

داوطلب های خبیث : این ها نیز به همان اندازه بی کار هستند ولی برتری آن ها این است که حقوق آن ها تضمین شده است (چون دزدی می کنند ) و این که کمتر می میرند ! در ضمن آن هایی که خفن تر هستند یا فقط ریش می گذارند و کچل می کنند ، یا مو می گذارند و ریش هایشان را می تراشند ، یا ابروی یک سره می گذارند ! (کار آن ها پرت کردن بقیه ی داوطلب ها است تا یادشان برود که چه زمانی کپسول آتشنشانی را شارژ کنند !)

قیّم : یک مشت انسان گاگول هستند که در جلد 1 تبهکار از آب در می آیند ، در جلد 2 آن قدر خر می شوند تا یک نفر با آمپول بیاید زیر چشمش بزند ، در جلد 3 بچه ها را با دشمنش معامله می کند (ولی دشمنش او را با زالو ها معامله می کند !) ، در جلد 4 بچه ها را به کار کردن در کارگاه وا می دارد ، در جلد 5 با یک کامپیوتر 0.5 کیلو بایتی از آن ها حفاظت می کنند و غیره ........

(پی نوشت : در جلد 6 خیلی قیّم های تو ای به تور شان می خورد !)

بچه مثبت ها : یک مشت بچه کوچولو که فکر می کنند چون تا کلاس دوم دبستان سواد دارند ، خیلی مخ هستند و می توانند نقشه کش ، قارچ شناس ، مخترع ، محقق ، شاعر و روزنامه نگار باشند !

 

به زودی پس از شکنجه ی چند داوطلب بچه مثبت دیگه چند سری اطلاعات دیگر در اختیار شما قرار می دهم .

 

(پی نوشت : شما می دونید اون روز که من برای ماهی گیری تو کوهستان مورتیمین رفته بودم ، اون مرد کچله و اون زنه به کنت الاف چی گفتن ؟!)

 |+| نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 12:0  توسط   | 
سوالاتی در باره ی سایت v-f-d ما كه زياد پرسيده مي شود

1.من چه طور مي توانم داوطلب عضويت در سازمان شوم؟؟

پس از انشعاب بر قراري ارتباط بين اعضا ما با داوطلبان داوطلب شدن سخت تر شده است و فقط به 7 عضو نياز است

ممكن است شما بارها با يكي از اعضا ما بر خورد كرده باشيد اما متوجه نشده باشيد :مثلاّ كسي كه به شما pm مي دهد و يك جمله را بارها تكرار مي كند و يا كسي كه در page 360 از شما سوالي در باره ي مادرتان مي پرسد ،فردي در profiliاسم سايتي را به شما مي دهد كه پر از ويروس است يا شمارا به گرفتن id ديگران تشويق مي كند يا فردي نا شناس براي شما عكس ها يي مي فرستد كه آن ها را نمي شناسيد و ديدن آن ها براي شما خوب نيست يا وقتي خيال مي كنيد تنها هستيد يا در روم يا proie مي چرخيد يا در سايتي هستيد كه هنوز ساخته نشده!!

اگر تا به حال به چنين اشخاصي بر خورده ايد اولين پيام را دريافت كرده ايد .حالا براي عضو شدن بايد id و اسمي كه مي خواهيد را براي ما بفرستيد تا نكاته مهم و رمز ها و id ديگران را در اين id تان ذخيره كنيد

2.داوطلبي من چه گونه شروع مي شود؟

از روزي كه رسما به عضويت سازمان در بياييد،سدايي از هركجا ممكن است به گو شتان برسد.چيزي شبيه صداي  رسيدن sms يا زنگ تلفن يا خبر رسيدن pm يا صداي تصادفي خارج از منزل يا صداي زوزه گرگ،قار قار كلاغ،فيس فيس مار، جير جير جيرجيرك،تقه ي فندك،اهنگ همسايه،و صداي............... كه در نيمه هاي شب شنيده مي شود يا در اواسط روز و در موارد نادري نزديك غروب. ازپدر و مادرتان بپرسيد صداي چي بود اگر جواب داد "چيزي نيست" بدانيد پيام رمزي است چون بالاخره هميشه "يك چيزي" است و هيچ وقت نمي شوشد كه "چيزي نباشد".اگر شما دوست داريد داوطلب شويد از پدر و مادرتان بپرسيد "اگه اون بيرون چيزي نيست پس اين صداي چي بود " و باييد درست 20 دقيقه و 20 ثانيه بعد بايد id ديگر مشخصات را براي ما بفرستيد  .آن وقت مطمئن مي شويم شرايت براي وارد عمل شدن مهيا است

  3.آيا من هم بايد خالكوبي شوم؟؟

بعد از انشعاب به اين نتيجه رسيديم كه عاقلانه نيست يك علامت هميشگي و پاك نشدني روي id بگذاريم چون معناي آن هر لحظه ممكن است تغيير كند

4.چقدر طول مي كشد كه پدر مادرم  و idيم را دباره ببينم؟؟

به دليله خطرناك بودن و فيلتر شدن جواب اين سوال را نمي دهيم 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 16:10  توسط   | 
 
  بالا